هوا آفتابی است سرد است ولی آفتابی . حیاط کوچک خانه دیگر نه رنگی از سبزی دارد و نه دیگر مثل سابق به شمعدانیهایش می نازد . باد برگهای آلبالوی همسایه را تحفه آورده و این میهمانان ناخوانده گوشه ای از حیاط کز کرده اند.
منقل گوشه حیاط است و او بریده مقوایی در دست دارد و هی مقوا را تکان میدهد.حواسش به آتش و منقل نیست .گویی با هر تکان خوردن مقوا آیتمی از خیالاتش عوض میشود و به غصه ی تازه ای فکر میکند.چشمانش از وقتی پشت نقاب شیشه رفته اند دل نازک تر شده اند و همیشه خدا نمه ای اشک در گوشه خود دارند .
داخل خانه سفره چیده شده و بشقاب و قاشق و لیوان و برنج دم کشیده به تعداد همه آنهایی که باید باشند و نیستند.
دوباره حیاط و دستهای مهربانی که به تعداد همه بچه ها کباب به سیخ کشیده و همه سلیقه هارا رعایت کرده. آنهایی که چنجه دوست دارند یا کوبیده .شور میخورند یا بی نمک .
دوباره خانه و سجاده مادر . حواسش به نمازی که میخواند نیست و هنوز گوش به زنگ است . رکعت آخر است و هنوز کسی در نزده.
دوباره حیاط و برای سومین بار کبابها گرم میشوند . گوشه دیوار چند گربه نشسته اند و باورشان شده که کسی نمی آید و کبابها سهم خودشان است.
دوباره خانه و سفره هنوز هست و بشقابها و لیوانها . برنج دم کشیده دیگر عطر ندارد .
دوباره حیاط و صدای حزینی که میخواند :
اشک من خودت و نگه دار نیا پایین منو رسوا میکنی تو .........
دوباره خانه و مادری که میگوید کاش مادر نمی شدم.