چیزهایی درباره کودکان و مادران
آرام و بی صدا درست مثل آبی که بر روی آتش بریزی آمد . زیر نگاهش آوار شد تمام سنا ریو هایی که نقش میدادند به من . شدم خود خودم .دامن گل گلی ام را به تن کردم و چرخیدم و فال گرفتم خواب پروانه ها را وگم شدم در حوالی دستهایش که مگر می شود خیالت حکومت دوست نباشد و عاشق شوی .
بودنش را نفس کشیدم و دم گرفتم و باز دادم هوایی را که حوصله اش ابری بود و ساپورت پوشیدم و رنگین کمان شدم و تابیدم .
دریا شد برایم ماهی سفیدم و من موج شدم و جزر دادم و مد گرفتم . ماهی شدم آزاد آزاد و راه را یافت برایم و این بار در مسیر آب رفتم و عاشق شدم .
وای سر داد از نگاهم و چشم سیاهم و چه زیبا سر می چرخاند و بشکن می زد و چشمانم را به بازی گرفت و دستانش را هنوز در دست داشتم و سفید برفی چه زیبا می تاخت جاده اردبیل سرعین را .
و من هنوز در حوالی چار چوب آن نگاهم و مگر می شود پس راند دستانی که ورساچه به انگشت دارند و من هنوز عاشقم . و هر از گاهی که نفس کم میاورم پشت نگاه گنگ آینه یک ربع ساعت دم و نفس می گیرم و دنیا را به بازی .
و هنوز هم نشسته ام در آخرین پله ای که هر روز صبح عاشق ترم میکرد از دیروز و من هنو ز عاشقم .
پازل 4000 تکه ای رو که باهم خریده بودیم گذاشتم وسط اتاق و بدون تو می چینمشان .هنوز هم تکه ها را قاطی میکنم و زود بدون اینکه تو ببینی درستشان می کنم . رد دستهایت را در میان گلهایی می گردم که دوستشان داشتی . و تو می چرخی در حافظیه و فال می گیری برای خوشحالی و خوشبختی ات .
پیاله آب را گذاشتم پشت در و هق زدم دوریت را . بغض ترکاند تمام وجودم را و تو در راه شیراز بودی . هنوز گلویم می سوزد و نگفته ام که دوریت سخت است کوچولوی من که داری بزرگ می شوی . می گویند پشت سر تو که مسافری شگون ندارد گریه کردن ماه پری من . ولی دل عاشق مگر شگون می داند چیست که شیر فهمش کنم .
وان یکاد پشت سرت را هزاران بار با بغض هجی کردم و و هنوز فوت می کنم تا باد برایت بیاورد و تو در دروازه قرآنی و هنوز موذن زاده اذان می گوید در طنین نسیم پاییز شیراز در ورودی دروازه قرآن .
و من راه می افتم در کوچه های زرد و نارنجی پاییز و زمزمه می کنم سه روزه رفته ای سی روزه حالا ...
از پشت صفحه مانیتور بوسیدن صورت ماهت چه سخت است ،ماهکم . اینکه یک بار در آغوشت بگیرم شده آرزویم. هر شب قبل از خواب به عشق دیدنت شروع به شمارش می کنم و چه شبهایی که تا صبح بغلم نخوابیده ای . قربانت بروم که تازگیها حرف می زنی و چقدر خوب نشیم را هجی می کنی و سلام می دهی . هر روز عکسهایت را نگاه می کنم و قد کشیدنت را قربان صدقه می روم . یک سال گذشت و ۳۶۵ روز و شب لحظه شماری کرده ام برای دیدنت . چقدر بد است خاله ای که دلش گرفته باشد مانی جان ؟ نه ؟
پس دوباره شروع می کنم از نو ،از شهریور سال ۸۸ که به دنیا آمدی و کلی همه مان را خوشحال کردی .و الان یک سال است که همه خوشحالیم چون تو هستی دلبرکم .
تولدت مبارک عزیز راه دور خاله . به امید اینکه شبی تا صبح در آغوشم بخوابی و دیگر نگران نباشم که وقتی بیدار می شوم دوباره نباشی .
مامان هانی و بابا رهام آقا مانی تولد پسرتون مبارک و روز و شبهای خوشتان مستدام و سایه تان بر سر مانی همواره باد .
عمو محمد و میترا خاله