از وبلاگ زن کاغذی به خاطر زیبا بودنش:
مادرم ظریف بود
لطیف،...
به حق زیبا
و سالهای بی یار زیستنش را ،هر صبح
به تنهایی خورشید
می بخشید
پاییزها در انتظار سپید جامه ایی
کهنه تن پوشش را در باد ویرانگر
می رهانید
مادرم بازی سپیدی انجماد را،با خورشید همیشه داغ
عاشق بود
او هر اسفند در وداعی خاموش با زمستان
اشك هاي جدايي را
در آوندهایش مرور می کرد
و ما را به دیدنایی نوزادان کوچک هر ساله اش
مشتاق می کرد
اندکی از سبزه های بهاری می ترسید
و همپای حسرت گره خورده سبزه ها
اشک می ریخت
و غمگینی فروردین ها را
در عشق های تازه اردیبهشتی
از یاد می برد
او نشسته بر سجاد شادی میوه های خردادی
به آتش تردیدهای عاشقانه تیرماهی
تن می داد
یادش به خیر
همیشه می گفت : "امرداد"
شاید ندانید،از مرگ می هراسید
یادم هست هر سال
جشن شادی زاد روز شهریوریش را
در سرزمين هزار رنگ پاييزي
بر پا می کرد
گفته ام ،شاید
مادرم پاییزها منتظر بود
|
+| نوشته شده توسط
در شنبه دهم فروردین 1387
|