تبليغاتX
کوچولوی من سلام
چیزهایی درباره کودکان و مادران
 
این اعتراف سختیه

            به آخر خط رسیدم...

 

|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 

دیگر هیچ خوابی از مرگ پروانه ها را به تعبیر پیله نخواهم دید . دیگر هیچ گره ای را به عطش شفا نخواهم بست که مگرعزیزم خواب ندیده بود که گرهش باز شده و شفا یافته . و شاید شفایش در همان بودکه تقدیر رقم میزد. چه سخت است شبهای بی او بودن هنوز هم به صدای نفسها و سرفه هایش از خواب می پرم و وای که عزیزم نیست. چقدر دلم برایش تنگ شده . باورم نمیشود رویاهایم اینگونه پر کشیدند. روزهای آخر میگفت درست مثل مادری می مانی که نوزادش را تر و خشک میکند و من مادر شده بودم واو کودکم. دیروز هزار بار کودکم را ضجه زدم و هیچ صدایی از هیچ جا برنیامد که نیامد.

بیشتر از همه آنهایی عذابم میدهند که عذابش دادند و سخت تر آن که هم صدا با من بغض میکنند و ضجه وای .... سر میدهند. و چه سخت است دم نزنی....

حالم خوب نیست ... اصلا خوب نیستم .... خدای رحمتش کند که شایسته رحمت او بود .....

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 مهربانی
 

امروز یاد گرفتم که برای خوب بودن باید تاوان زیادی داد . امروز متوجه شدم که چرا انسانهایی که کارشان را فقط به خاطر خدا انجام میدهند اینقدر کم شده اند . امروز فهمیدم  باید بد باشی آنقدر بد که همه به خاطر ذره ای خوبی برایت له له بزنند.

چشمهام آنقدر خسته اند که وقتی می بندمشان میسوزند . تمام تنم درد میکنه درست مثل کسی  می مونم که زیر شکنجه اعتراف کرده و الان گوشه سلول تنهاییش با اشک چشماش زخمهای تنش     رو مرهم میزنه و ...

باور کنید درست توی همون چشمهام نگاه میکنند و به جای خسته نباشید نیش میزنند و نیشتر....

کاش کسی بود راه خانه ام را نشانم میدادو از من خسته میپرسید مهربانی سیری چند ....

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا