تبليغاتX
کوچولوی من سلام -
چیزهایی درباره کودکان و مادران
 

امسال سال خوبی برایم نبود از چهارشنبه سوری پارسال که جواب آزمایش عزیز رو گرفتم تا امروز من و محمد داریم با یک استرس کشنده زندگی میکنیم وقتی عزیز میخنده دنیا برام می خنده و وای از روزی که حالش بد میشه میخوام دنیا از حرکت بایسته. الان یازده روزه که نخوابیدم چشمهام رو که روهم میذارم کابوس میبینم عزیزم داره خفه میشه. تا حالا شده کسی جلوی چشمتون ذره ذره  آب بشه و دم نزنید . بدبختی من اینه که هر وقت گریه میکنم چشمهام تابلو میشه و عزیز وقتی من رو با اون وضع میبینه غصه میخوره. وقتی نیاز به ساکشن پیدا میکنه آرزو میکنم کاش هر دو دستم فلج می شدند و اینکار رو یکی دیگه میکرد . وای اگه اتفاقی برای اون  بیافته من چه خاکی میخوام رو سرم بریزم . اونروز وقتی دکتر بهم گفت هر آرزویی داره براش انجام بدید  به پاش افتادم و التماسش کردم رو به من کرد و گفت چه اصراری داری که اون اینقدر عذاب بکشه . از اون روز موندم چیکار کنم . من طاقت ندیدن اون چشمها رو ندارم هر وقت میخوام از اتاق بیام بیرون ذل میزنه به چشمهام و آتیشم میزنه کاش میتونستم یه دل سیر گریه کنم ضجه بزنم شاید کمی دلم خنک بشه . با وجود اینکه یازده روزه سر پام اصلا خسته نیستم و به همون خدایی که مطمئنم عزیزم رو شفا میده حاضرم صد سال پرستاریش رو کنم و خسته نشم .  عزیز عزیزترینم رو دعاش کنید .

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 
 
بالا