امروز یاد گرفتم که برای خوب بودن باید تاوان زیادی داد . امروز متوجه شدم که چرا انسانهایی که کارشان را فقط به خاطر خدا انجام میدهند اینقدر کم شده اند . امروز فهمیدم باید بد باشی آنقدر بد که همه به خاطر ذره ای خوبی برایت له له بزنند.
چشمهام آنقدر خسته اند که وقتی می بندمشان میسوزند . تمام تنم درد میکنه درست مثل کسی می مونم که زیر شکنجه اعتراف کرده و الان گوشه سلول تنهاییش با اشک چشماش زخمهای تنش رو مرهم میزنه و ...
باور کنید درست توی همون چشمهام نگاه میکنند و به جای خسته نباشید نیش میزنند و نیشتر....
کاش کسی بود راه خانه ام را نشانم میدادو از من خسته میپرسید مهربانی سیری چند ....
|
+| نوشته شده توسط
در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
|